شاید سرخط این نوشته در ذهن تو تداعی کننده ی این باشد که فقط می خواهم "دم غنیمت شمردن" را ترویج دهم، نه ! همه ی ماجرا این نیست.
شاید فکر کنی که می خواهم دست کشیدن از گذشته را تبلیغ کنم، باز هم پاسخ منفی است!
من دیگر مدت هاست که نه می خواهم چیزی را ثابت کنم و نه می خواهم با برهان و دلیل در نفی چیزی به کوشم. مدت هاست دریافته ام که من اگر خودم و زندگی پیرامون ام را خوب بنگرم آنقدر باید برای دمیدن هوای تازه در تاریک خانه هایش تلاش کنم که اگر وقتی ماند و حوصله ای تازه سر بچرخانم و دیگران را ببینم. آن موقع دیگر معلوم نیست آنها بخواهند حرف های مرا بشنوند یا نه، که در هر دو صورت من نه برنده ام و نه بازنده!
پیش از این نوشته بودم که من یا ما هرکدام در مدار خود می چرخیم، در این مسیر چه کند رویم و چه تند باز هم در یک سیلان دائمی و فارغ از یکدیگریم. در حقیقت به زبان ساده "هیچ کدام جای همدیگر را تنگ نمی کنیم!!"
اما از نوستالژی تاریخی می گفتم، می شود خاطره ها را پاس داشت اما وامدارشان نبود؛ می شود عبور و گذر زمان را پذیرفت؛این جبر تاریخی را؛ اما حسرت نخورد و حتی می شود گاهی بی دلیل سرخوش بود اما از ژرف اندیشی دست نکشید.
این نوستالژی تاریخی روزهای آخر سال که امسال یک روز هم بیشتر است همه را در خود فرو می برد؛ یکی با دست به گریبانی های روزمره و معیشت اش،یکی با از دست دادگانش، یکی با دوری و غربت اش و دیگری ...
اما می شود گاهی خودخواسته سرخوش بود، این را من در این سال ها به تمرین دریافته ام!
این کلمات قرار نیست جایی در مداری غیر از مدار من تاثیر بگذارند؛ تو می توانی در مسیر این سالیانت گرد حسرت بپاشی یا شهد گل های بهاری.
این فصل خاطرات زندگی هم در گذر است، بی آنکه تقویم گذشته را ببندی می شود صفحه های تازه را به خاطرات سالیان آینده ات پیوند بزنی؛که زندگی،
دست در دست کودکی قدم زدن است و عبوری آرام از میان تو در توی پر نجوای تاریخ!

