ابرها آنقدر آرام می آیند و می روند که تو اگر سر به آسمان نچرخانی نه ابری دیده ای و نه می دانی چه روزها که ابرها در میان خورشید صف کشیده اند و جه روزها که در میان آبی آسمان ایستاده اند....
ابرها می آیند و می گذرند ...ابرها !
ابرها آنقدر آرام می آیند و می روند که تو اگر سر به آسمان نچرخانی نه ابری دیده ای و نه می دانی چه روزها که ابرها در میان خورشید صف کشیده اند و جه روزها که در میان آبی آسمان ایستاده اند....
ابرها می آیند و می گذرند ...ابرها !
و در تقویم زمانی که سال نامیده ایم ؛ چه بسیار اند درس های آموخته شده برای من و چه بسیار اند فرصت های از دست رفته.
این همه اما جریان و سیلان زندگی مرا به پیش میراند و هربار که چشم در چشم کودکی می شوم؛ درونم امید موج می زند.
این بهار که شکوفه های امیدش هماره مرا سرمست می کند فصلی است که خود را از نو بنگرم !
ای کاش هر روز ما چونان بود که نیاز به بهانه ی جایزه ای نبود تا سر بر آسمان بساییم !
ای کاش تقویم تاریخ مان مملو از روزهایی بود که زندگی را پاس می داشتیم !
و ای کاش زمانه ی ما قرین مهر بود و نام ما هماره قرین مهر و آشتی!
که این کمترین سهم از زندگی برای ما از سرزمینی است که وطن نامیده ایمش!
و من دیشب به تمام قامت ایستادم و نگاهم در میان ستاره ها شعاع نوری ساخت که امتدادش اشکی تا میانه های قلبم بود !
این لحظه ی ناب را " جدایی" به قلب هایمان پیوند زده است تا هماره زندگی را به چشم هم بنگریم!
روز گذشت و شب رسید... خواستم باز بنویسم... ولی انگار واژه ها واژگون شده بودند ... دیگر خبری از عاشقانه ای نبود... من بودم و یک دنیا پر از آه و حسرت...
حال می بینی که در چه دریای طوفانی شناورم... نمی دانم ... شاید دیگر حوصله شنا کردنم نمانده و می خواهم آرام غرق شوم ... هرچند که الان صبح است و زمان عاشقانه هایم!