تبليغاتX
پندار تو
ابر ها آسان می آیند و می گذرند ... آسان می بارند ... غرشی می کنند، گاهی رعدی و برقی اما آنقدر چشم نوازند که سایه روشن روزهای آفتابی همه از ابرهای سفیدی است که آسان می گذرند !

ابرها آنقدر آرام می آیند و می روند که تو اگر سر به آسمان نچرخانی نه ابری دیده ای و نه می دانی چه روزها که ابرها در میان خورشید صف کشیده اند و جه روزها که در میان آبی آسمان ایستاده اند....

ابرها می آیند و می گذرند ...ابرها !

+ پندار تو یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |
هر سال که می گذرد؛ در میان لحظه هایم زندگی را مرور می کنم. و هربار زندگی سرشار از لحظه های پرشکوه است که به قامت ایستاده ام و لحظه هایی قرین با غم. اما نه مجموع که میانگین روزهای سپری شده است که زندگی را به چشمان من ساخته اند. 

و در تقویم زمانی که سال نامیده ایم ؛ چه بسیار اند درس های آموخته شده برای من و چه بسیار اند فرصت های از دست رفته. 

این همه اما جریان و سیلان زندگی مرا به پیش میراند و هربار که چشم در چشم کودکی می شوم؛ درونم امید موج می زند. 

این بهار که شکوفه های امیدش هماره مرا سرمست می کند فصلی است که خود را از نو بنگرم !

    

+ پندار تو دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 |
و چه آسان می توان شادانه و سرخوشانه روزی را به شادی آغاز نمود...

ای کاش هر روز ما چونان بود که نیاز به بهانه ی جایزه ای نبود تا سر بر آسمان بساییم !

ای کاش تقویم تاریخ مان  مملو از روزهایی بود که زندگی را پاس می داشتیم !

و ای کاش زمانه ی ما قرین مهر بود و نام ما هماره قرین مهر و آشتی!

که این کمترین سهم از زندگی برای ما از سرزمینی است که وطن نامیده ایمش!

و من دیشب به تمام قامت ایستادم و نگاهم در میان ستاره ها شعاع نوری ساخت که امتدادش اشکی تا میانه های قلبم بود !

این لحظه ی ناب را " جدایی"  به قلب هایمان پیوند زده است تا هماره زندگی را به چشم هم بنگریم! 

+ پندار تو دوشنبه هشتم اسفند 1390 |
صبح آمدم چیزی بنویسم... عاشقانه ای به ذهنم آمد... درخشان بود و شیرین ... واژه واژه اش بوی تو را می داد و سرشار بود از بودن و سرودن و رقصیدن و...

روز گذشت و شب رسید... خواستم باز بنویسم... ولی انگار واژه ها واژگون شده بودند ... دیگر خبری از عاشقانه ای نبود... من بودم و یک دنیا پر از آه و حسرت...

حال می بینی که در چه دریای طوفانی شناورم... نمی دانم ... شاید دیگر حوصله شنا کردنم نمانده و می خواهم آرام غرق شوم ... هرچند که الان صبح است و زمان عاشقانه هایم!

+ دونه برف چهارشنبه سوم اسفند 1390 |