تبليغاتX
پندار تو
امروز که از کابوس شبانه ام بر خواستم هرگز تصور نمی کردم که چنین مرثیه ای را سر دهم.

برای دلخوشی خودم؛ به زندگی و اتفاقاتش به حکم مرگ و زندگی نمی نگرم؛ شاید اما باید به مثال حرکتی گاه به پیش و گاه به پس بنگرم.

برای من پس از مدتی نوشتن "پندارتو" آنقدر عزیز هست که با تلخی به پایان نرسد اما تا مدت ها نخواهم نوشت چون سهم بزرگی از زندگی را از کف داده ام؛ سهم من از پندارهایی که گاه بارقه های امید اند و گاه اندیشه هایی سرخوشانه.

سرمستی این جام به کام من شیرین نیافتاد و برای شیرینی اش هم نه قند می خواهم نه شکر که به شکر حضرت باری فراوانند.

حالا با خودم می گویم که دیگر بار در سویی دیگر زندگی را از نو سر نهم. زبان مادری ام دیگر برایم آن وجود بی پایان و تودرتو نیست؛ من از فردا نسخه ی لاتین "پندارتو" را می نویسم.

این پایان قریب چهارسال نوشتن است.

برای تک تک لحظه ها؛ شعر ها و داستان هایم دلتنگ خواهم شد و بسیار خواهم گریست اما این هم سهم کوچکی از من در دنیای مجازی است که حداقل تا سال ها باقی خواهد ماند.

برای "پندارتو" سنگ نوشته ای خواهم ساخت با دسته گلی به سبزی و درخشانی بهار!

+ نوشته شده توسط پندار تو در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |